تبليغاتX
پاتسی زیگورات اول

Elle a passé, la jeune fille,
Vive et preste comme un oiseau;
A la main une fleur qui brille,
A la bouche un refrain nouveau.

C' est peut-être la seule au monde
Dont le coeur au mien répondrait;
Qui, venant dans ma nuit profonde,
D' un seul regard l' éclairerait !...

Mais non, - ma jeunesse est finie...
Adieu, doux rayon qui m' a lui, -
Parfum, jeune fille, harmonie...
Le bonheur passait, - il a fui !

+ نوشته شده توسط ... در پنجشنبه 3 تیر1389 و ساعت |
ما از اول 2تا بودیم

نه حتی 2تا نقطه

نه حتی 2تا خط

2تا بردار

2تا برداری که راستای یکیش اشرق بود و راستای اونیکی اغرب

نه حتی 2تا خط موازی که تو بینهایت به هم برسن

نه حتی پرسپکتیوی

دو تا بردار مختلف الجهت

نه تنها مختلف الجهت بلکه مخالف الجهت

که نه تنها تو هیچ بی نهایت و با نهایتی به هم نمیرسن

بلکه روز به روز از هم دور تر هم میشن

دور تر و دور تر

و فقط روزی به هم میرسن که در جهت منفی حرکت کنن

نه حتی به هم میرسن

با هم برخورد میکنن و

از هم رد میشن, بعد...

دوباره دور میشن از هم

دورترو دورتر



هرچند

فکر میکنم اونروزی که دیدمت تو همون نقطه بودیم و ازش گذاشتیم

نه که بخوایم رد شیم

مجبور بودیم رد شیم

ما بردار بودیم

ذاتمون جهت و راستا و اندازه داشت

اندازه‌ای که با زمان تغییر میکرد

ما 2 تا بردار بودیم

با زاویه‌ای حتی بیشتر از 90 درجه. . .
+ نوشته شده توسط ... در سه شنبه 11 اسفند1388 و ساعت |
می دانی

گاهی خوب که فکر میکنم میبینم

چیزی برایت نداشتم

خوبتر که فکر می کنم

دوست داشتنم هیچ چیز برایت نداشت

حتا تازگی!

قصه ی غم انگیزیست

داستان دستهایی خالی

هرچند گشوده

من

برایت

هیچ

 نداشتم

و این دردناک ترین

هیچ

است!

+ نوشته شده توسط ... در سه شنبه 20 بهمن1388 و ساعت |

to ke nisti

engar ke nabude bashi hichvaght

nake rafte bashi az yadam haa

man az harche yad darad darad rafteam

negah kon hanuz

tamam mishavam az chashmi

ke yek vajab balatar az bolandtarin ayeye jahan

mara negah mikonad

nake negah konad haa

aab mikonad

aab mishavam

tamame hastiam tamam mishavad

...

+ نوشته شده توسط ... در جمعه 16 بهمن1388 و ساعت |
و من مسافرم ای بادهای همواره

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید

+ نوشته شده توسط ... در سه شنبه 6 بهمن1388 و ساعت |
تا دل از آن تو شد ديده از او دوختيم

هرچه پسند شماست بر همه عالم حرام!

+ نوشته شده توسط ... در دوشنبه 15 آبان1385 و ساعت |
خداحافظ
+ نوشته شده توسط ... در سه شنبه 13 تیر1385 و ساعت |
هنوز دوست دارم صدازدنت را!

دیگر از نهیب خاموش وار قلبم خسته ام.

اما تو

سرباز کرده ای از بطن قلب پلاسیده ی من

نیلوفرت را به رخ تن رنجورم می کشی که نای تحمل بالا رفتنت را ندارد؟!

من هم روزی سرو بوده ام.

هنوزهم سروم اگر آزاد می کنی!

یک بار بهار و اینهمه برگ؟

رازین!

نامی که شایسته تر بر تو برازیده ام

فقط یکبار گریه ام را نخند!

+ نوشته شده توسط ... در جمعه 26 خرداد1385 و ساعت |

شكست

و صدايش تا سه كوچه آنورتر هم رفت.

تا سه كوچه آنورتر دويدم.

سه كوچه صداي شكستنش را شنيدم.

سرد بود.

ولي آنقدر گرم بود كه بتوانم روي شيشه بنويسم:

چسب

حالا هر وقت به شيشه رسيديد كافي است بگوييد:

هاااااا

من آنجا هستم.

روي شيشه.

بخوانيد: "چسب"

اما اگر دنبال صدايم مي گرديد.

احتمالا الان به كوچه ي سيصد و سي و سه هزارم رسيده ام.

هنوز صدايش مي آيد.

هنوز دنبال صدايش مي دوم . . .

+ نوشته شده توسط ... در پنجشنبه 4 خرداد1385 و ساعت |
وقتی کسی حرفی نداره بهت بزنه واسه چی باید بنویسی نوشته هاتو نگه دار واسه دلت خودت دیگه! هی من میام لج کنم به روی خودم نیارم نمی شه.
+ نوشته شده توسط ... در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385 و ساعت |
لحظه ها گم کرده اند مرا در جستجوی تو

که کجا مرا رفته ای؟

قدم هایم بر راستای درهای زنجیروار

دیگر تاب رفتن نیست یا راه ماندن؟

از چترهای بی باران تا نوارهای خالی

یکی را به مهمانی ام راه داده ام

تو نبودی؟

برگ های بی شماره ای که می شمارند با تکان هایشان خیابان های دویدن مرا

دیگر حتی باد هم نمی وزد

زنگ ها به در نمی خورند

آفتاب هم نمی بارد

باغ را به تماشا نشاندی و رفتی؟

یا من را رفتی که ماندی؟

+ نوشته شده توسط ... در چهارشنبه 23 فروردین1385 و ساعت |
باور می کنی

کفشهای من

از گور هم بزرگتر شده اند.

و هی می پرند آنطرف حاشیه ی گلیم

و تو ...

که آنطرف تری

از این طرف

بی اعتنا به پرده های مصور

و سانس های زمان

کفش ها را ...

این رقص از چرخ اول است!

باور نمی کنی؟

+ نوشته شده توسط ... در چهارشنبه 16 فروردین1385 و ساعت |
خیال می کردم نباشی هستم

خیال می کردم نبینمت آدم می شوم

خبال می کردم بروم راحت می شوم

ببخشید

غلط می کردم.

فقط وقتی آدم می شوم که به به من بفهمانی باید بروم!

+ نوشته شده توسط ... در سه شنبه 2 اسفند1384 و ساعت |
کاش کمی سعی می کردی مرا بفهمی

کاش می فهمیدی دوست داشتن یعنی چه

کاش می دانستی به همین راحتی نمی شود به کسی گفت دوستت دارم

کاش کمی عاقل بودی

کاش می توانستم جدی بگیرمت

کاش حداقل مرا دیده بودی

کاش زندگیت را به دلت نمی سپردی

کاش ...

من قوی تر از این ها هستم!

+ نوشته شده توسط ... در دوشنبه 24 بهمن1384 و ساعت |

بن بست سر به زير

تا ابديت گسترده است.

ديوار سنگ

از دسترس لمس به دور است.

در ميداني كه در آن

خوانچه و تابوت

بي معارض مي گذرد

لبخنده و اشك را

مجال تاملي نيست.

خانه ها در معبر باد نا استوار

استوارند.

درخت در گذرگاه باد شوخ وقار مي فروشد.

اي مسافر

همدرد من!

به سر منزل يقين گر فرود آمده اي

ديگر تو را تا به سر منزل شك جز پرتگاهي ناگزير

در پيش نيست!

خانه ها در معبر باد استوار

نا استوارند.

درخت

در معبر باد جدي

عشوه مي فروشد...

‹ بامداد›

+ نوشته شده توسط ... در دوشنبه 10 بهمن1384 و ساعت |

به خاطر بسپار

كه چه اشك هايي را براي هم خنديده بوديم.

بدان چه خنده هايي را براي تو گريستم.

ديگر حتي آنقدر نيستي كه بخندمت

برف مي بارد.

اين جا

براين مقام

ساليان ست كه مي بارد

چترت كو؟

بي بهانه بمانم بهتر است

يا بي نشانه؟

بي آفتاب هم مي توانم باشم

اما

بي ستاره

بي تو

بي ...

ديگر نمي توانم.

سفر به سلامت!

+ نوشته شده توسط ... در شنبه 1 بهمن1384 و ساعت |

از همه سو

از چار جانب

از آن سو که به ظاهر مه صبحگاه را ماند سبکخیز و دمدمی

و حتا از آن سوی دیگر که هیچ نیست

نه لهله تشنه کامی صحرا

نه درخت و نه پرده ی وهمی از لعنت خدایان

از چار جانب

راه گریز بر بسته است.

درازنای زمان را

با پاره ی زنجیر خویش

می سنجم

و ثقل آفتاب را

با کوی سیاه پای بند

در دو کفه می نهم

و عمر

در این تنگنای بی حاصل

چه کاهل می گذرد!

قاضی تقدیر

با من ستمی کرده است.

به داوری

میان ما را که خواهد گرفت؟

من همه ی خدایان را لعنت کرده ام.

همچنان که مرا خدایان.

و در زندانی که از آن امید گریز نیست

بد اندیشانه

بی کناه بوده ام.

<ا. بامداد>

+ نوشته شده توسط ... در سه شنبه 27 دی1384 و ساعت |
۲۴ ساعت شد!
+ نوشته شده توسط ... در یکشنبه 25 دی1384 و ساعت |

آرام آرام رفتي و من فقط نگاه كردم.

فقط نگاه كردم تا شايد چشمانم برگردانند تو را.

رفتي. نگفتم به سلامت. آب هم نريختم.

فقط نگاه كردم تا شايد چشمانم به تو بگويند.

رفتي. من نبودم كه كفش هايت را جفت كردم؟ من نبودم كه كوله بارت را بستم؟

من نگفتم خداحافظ. فقط نگاه كردم تا شايد از باران بلرزي.

عصايت كو؟ اينجاست. نبردي.با نگاه من عوضش كرده اي؟

نگاهم را پس بده كجا مي بري؟

برگرد. تمام مرا كجا مي بري؟

اقلا از دنياي من نگاهم را به من بده. چون تو نه ديدي. نه فهميدي.

نگاهم را. تمامم را به من بده.

شايد وقتي كسي بود كه فقط نگاه كنم و بفهمد.

هر وقت مرا پس دادي. به سلامت برو عزيز من. به سلامت!
+ نوشته شده توسط ... در یکشنبه 18 دی1384 و ساعت |

من از خودم

و تو

از خودت

ما مي مانيم با ما

و تو كه تنها از خودم

خودت شده اي!

من به ياد تو نياوردم

و تو به روي خودت

خنديديم

به ديواري كه كشيدي

خودت

ميان خودت و خودت.

هنوز فكر مي كني

نمي فهمم؟

كه من كشيده ام

خط باريكي را

ميان خودت و خودت!

+ نوشته شده توسط ... در دوشنبه 12 دی1384 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM