برای زنبق و دلنگرانیهایش

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

پری کوچک غمگین من غصه نخور سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهی آمد :*

كتاب ابر پاره قصه ي پنهون نداره

تو می دونی که جنگ زندون نداره

و راه ابرهای نسل من پایون نداره

منم آن ابر آزاد

نه خوشحال نه گریان

تو می دونی که ابر رهگذر بارون نداره

به دنیا اومدم با مهر در باد

سفر کردم همه بی گاه در باد

همون بادی که سوی دره می ره

همون بادی که دل می دره می ره

که باد وحشی سر می کشه دل می دره می میره

کتاب ابر پاره،پاره پاره قصه پنهون نداره

منم آن ابر آزاد نه خوشحال نه گریان

تو می دونی که ابر رهگذر بارون نداره

#دنگ شو

با من صنما دل،‌دل، دل يكدله كن...

عنوان مطلبم را وقتی میخوانید باید صدای استاد بپیچد در گوشتان. با من صنما...
چرا صنم اینقدر بی تفاوت است به ناله های شاعر؟ چرا صنم صد دله است. مگر چه برای صنم کم گذاشته ایم که دلش یکدله نمیشود؟
سوال این روزهای مغزم همین است...
من حسود نیستم. اصولا یادم نمی آید به داشته های کسی حسودی کرده باشم. اما جدیدا هر کسی را در لباس عروسی میبینم حسودیم میشود. به آنها که همدیگر را دارند به شادی که هیچ، به غمهایشان هم حسودیم میشود. به پچ پچ های تنهاییشان. به غرغرهایشان، به نداریشان، به بدبختیشان هم حسودیم میشود. عجول شده ام. صنم نمیفهمد. صنم میخواهد پولدار باشد. صنم میخواهد زیر بار مسئولیت کم نیاورد. صنم از دل من و دغدغه های من خبر ندارد...

زندگی کارتزینی!

ما از اول 2تا بودیم

نه حتی 2تا نقطه

نه حتی 2تا خط

2تا بردار

2تا برداری که راستای یکیش اشرق بود و راستای اونیکی اغرب

نه حتی 2تا خط موازی که تو بینهایت به هم برسن

نه حتی پرسپکتیوی

دو تا بردار مختلف الجهت

نه تنها مختلف الجهت بلکه مخالف الجهت

که نه تنها تو هیچ بی نهایت و با نهایتی به هم نمیرسن

بلکه روز به روز از هم دور تر هم میشن

دور تر و دور تر

و فقط روزی به هم میرسن که در جهت منفی حرکت کنن

نه حتی به هم میرسن

با هم برخورد میکنن و

از هم رد میشن, بعد...

دوباره دور میشن از هم

دورترو دورتر



هرچند

فکر میکنم اونروزی که دیدمت تو همون نقطه بودیم و ازش گذاشتیم

نه که بخوایم رد شیم

مجبور بودیم رد شیم

ما بردار بودیم

ذاتمون جهت و راستا و اندازه داشت

اندازه‌ای که با زمان تغییر میکرد

ما 2 تا بردار بودیم

با زاویه‌ای حتی بیشتر از 90 درجه. . .

هیچ

می دانی

گاهی خوب که فکر میکنم میبینم

چیزی برایت نداشتم

خوبتر که فکر می کنم

دوست داشتنم هیچ چیز برایت نداشت

حتا تازگی!

قصه ی غم انگیزیست

داستان دستهایی خالی

هرچند گشوده

من

برایت

هیچ

 نداشتم

و این دردناک ترین

هیچ

است!

آب می شود

تو كه نيستي

انگار كه نبوده باشي هيچوقت

نه كه رفته باشي از يادم ها

من از هر چه ياد دارد رفته ام

نگاه كن هنوز

تمام مي شوم از چشمي

كه يك وجب بالاتر از بلند ترين آيه ي جهان

مرا نگاه مي كند

نه كه نگاه كند ها

آب مي كند

آب مي شوم

تمام هستيم تمام مي شود

...

من برگشتم!

و من مسافرم ای بادهای همواره

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید

"تو"ي انحصارطلب

تا دل از آن تو شد ديده از او دوختيم

هرچه پسند شماست بر همه عالم حرام!

نیلوفر!

هنوز دوست دارم صدازدنت را!

دیگر از نهیب خاموش وار قلبم خسته ام.

اما تو

سرباز کرده ای از بطن قلب پلاسیده ی من

نیلوفرت را به رخ تن رنجورم می کشی که نای تحمل بالا رفتنت را ندارد؟!

من هم روزی سرو بوده ام.

هنوزهم سروم اگر آزاد می کنی!

یک بار بهار و اینهمه برگ؟

رازین!

نامی که شایسته تر بر تو برازیده ام

فقط یکبار گریه ام را نخند!

شکست!

شكست

و صدايش تا سه كوچه آنورتر هم رفت.

تا سه كوچه آنورتر دويدم.

سه كوچه صداي شكستنش را شنيدم.

سرد بود.

ولي آنقدر گرم بود كه بتوانم روي شيشه بنويسم:

چسب

حالا هر وقت به شيشه رسيديد كافي است بگوييد:

هاااااا

من آنجا هستم.

روي شيشه.

بخوانيد: "چسب"

اما اگر دنبال صدايم مي گرديد.

احتمالا الان به كوچه ي سيصد و سي و سه هزارم رسيده ام.

هنوز صدايش مي آيد.

هنوز دنبال صدايش مي دوم . . .

طول

لحظه ها گم کرده اند مرا در جستجوی تو

که کجا مرا رفته ای؟

قدم هایم بر راستای درهای زنجیروار

دیگر تاب رفتن نیست یا راه ماندن؟

از چترهای بی باران تا نوارهای خالی

یکی را به مهمانی ام راه داده ام

تو نبودی؟

برگ های بی شماره ای که می شمارند با تکان هایشان خیابان های دویدن مرا

دیگر حتی باد هم نمی وزد

زنگ ها به در نمی خورند

آفتاب هم نمی بارد

باغ را به تماشا نشاندی و رفتی؟

یا من را رفتی که ماندی؟

گلیم کوچک من!

باور می کنی

کفشهای من

از گور هم بزرگتر شده اند.

و هی می پرند آنطرف حاشیه ی گلیم

و تو ...

که آنطرف تری

از این طرف

بی اعتنا به پرده های مصور

و سانس های زمان

کفش ها را ...

این رقص از چرخ اول است!

باور نمی کنی؟

خیال

خیال می کردم نباشی هستم

خیال می کردم نبینمت آدم می شوم

خبال می کردم بروم راحت می شوم

ببخشید

غلط می کردم.

فقط وقتی آدم می شوم که به به من بفهمانی باید بروم!

کاش

کاش کمی سعی می کردی مرا بفهمی

کاش می فهمیدی دوست داشتن یعنی چه

کاش می دانستی به همین راحتی نمی شود به کسی گفت دوستت دارم

کاش کمی عاقل بودی

کاش می توانستم جدی بگیرمت

کاش حداقل مرا دیده بودی

کاش زندگیت را به دلت نمی سپردی

کاش ...

من قوی تر از این ها هستم!

به خاطر بسپار

به خاطر بسپار

كه چه اشك هايي را براي هم خنديده بوديم.

بدان چه خنده هايي را براي تو گريستم.

ديگر حتي آنقدر نيستي كه بخندمت

برف مي بارد.

اين جا

براين مقام

ساليان ست كه مي بارد

چترت كو؟

بي بهانه بمانم بهتر است

يا بي نشانه؟

بي آفتاب هم مي توانم باشم

اما

بي ستاره

بي تو

بي ...

ديگر نمي توانم.

سفر به سلامت!

تو و ...

آرام آرام رفتي و من فقط نگاه كردم.

فقط نگاه كردم تا شايد چشمانم برگردانند تو را.

رفتي. نگفتم به سلامت. آب هم نريختم.

فقط نگاه كردم تا شايد چشمانم به تو بگويند.

رفتي. من نبودم كه كفش هايت را جفت كردم؟ من نبودم كه كوله بارت را بستم؟

من نگفتم خداحافظ. فقط نگاه كردم تا شايد از باران بلرزي.

عصايت كو؟ اينجاست. نبردي.با نگاه من عوضش كرده اي؟

نگاهم را پس بده كجا مي بري؟

برگرد. تمام مرا كجا مي بري؟

اقلا از دنياي من نگاهم را به من بده. چون تو نه ديدي. نه فهميدي.

نگاهم را. تمامم را به من بده.

شايد وقتي كسي بود كه فقط نگاه كنم و بفهمد.

هر وقت مرا پس دادي. به سلامت برو عزيز من. به سلامت!

خودت

من از خودم

و تو

از خودت

ما مي مانيم با ما

و تو كه تنها از خودم

خودت شده اي!

من به ياد تو نياوردم

و تو به روي خودت

خنديديم

به ديواري كه كشيدي

خودت

ميان خودت و خودت.

هنوز فكر مي كني

نمي فهمم؟

كه من كشيده ام

خط باريكي را

ميان خودت و خودت!

صبح

ساعت 5 بار زنگ زد يعني كه صبح شده

وتو 6 بازش را ناديده گرفتي

ساعت 6 بار زنگ زد

و تو 5 بارش را نشنيدي

ساعت 7 بار زنگ زد

و تو 6 بارش را نشنيدي

وقتي كه ساعت 12 بار زنگ زد

و تو 11 بارش را نشنيدي

ظهر شده بود

و تو گفتي: چرا صبح نمي شود؟

ساعت 1 بار زنگ زد و تو نشنيدي

ساعت 2 بار زنگ زد و تو نشنيدي

ساعت 10 بار زنگ زد و تو تنها يكبارش را شنيدي

ساعت دوباره 12 بار زنگ زد

و تو باز هم 11 بارش را نشنيدي.

دوباره شب شده

از صبح تا به حال ساعت 146 بار زنگ زده

وتو 127 بارش را نشنيدي

تو 8/9 بار صبح را نشنيدي

و بعد از 2/11 بار صبح شدن هنوز مي پرسي:

‹ صبح نشده؟›

تو 583/10 بار از لذت روز محروم بودي

تو 4/25 روز را ناديده گرفته اي

و هنوز از شب مي نالي!

آمد

كودك با دست به آسمان اشاره كرد و گفت: مامان! بلاخره آمد.

نوجوان نگاهي آشكار به آسمان انداخت و گفت: انگار باز هم آمده.

جوان با دلهره به آسمان نگاه كرد و گفت: امكان ندارد آمده باشد.

مرد اطرافش را با دقت بررسي كرد و بعد با احتياط به آسمان نگاه كرد و گفت: گفتم كه نيامده.

مرد ميانسال دزدانه به آسمان نگاهي انداخت و گفت يعني ممكن است باز هم بيايد؟

 

پيرمرد آغوشش را به سوي آسمان باز كرد و گفت:

خدا بيامرزدت مادر. او دوباره آمده!

قلبش را كه حالا تند تند مي زد جويد و فروداد.

با آغوش باز چشمانش را كه فرصت نكرده بود ببندد به انتهاي ابديت خيره كرد.

ستاره

تقديم به ستاره ي جديدم

اين را تا امروزبراي 3 ستاره نوشته ام.

 

 

از صبح تقلا مي كرد

ستاره را مي گويم.

آنقدر ضعيف و كم سو بود كه به سختي مي ديديش

اما تقلا مي كرد

براي آمدن

براي بودن

براي ماندن

و ستاره برقي زد و در آسمان صبح ظهور كرد.

آنجا كه فرياد زدند:

مسيح ظهور كرد.

و ستاره آمد

و آسمانيان آمدنش را خنديدند.

و ستاره نه ظهور مسيح را

كه ظهور مسيحاي كوچكي را رقصيد.

و ستاره نوراني شد.

و ستاره كران هاي نور به دل هاي قديس هاي مهربان باريد.

و ستاره آمد كه بماند براي مريم هاي صبح

وستاره اينك اينجاست.

پرنور و بانشاط.

سلوک

نه! اما نه! در این جهان حقیقتی هست. آری حقیقتی باید باشد در کنه و نهفت پیوندهای آدمی با هستی. حقیقتی آری! بسی بر کویر بر سینه ی گداخته ی کویر تاختن ... تاختن باری ... می توان راند تا سراب. تا سراب. تا سراب ... سر خوش و بی آزرم بر سینه ی کویر راندن از آنکه خامش است و گشاده دل. که خامش است وگشاده بال. که گشاده بال و گشاده دست. مثل معصومیت چشمان کودکی گمشده. اما ... بسی گاهی طوفانی و بسی باتلاق های شن نیز. در عمق خامش و آرام کویر هم روزگاری قلب خدا می تپیده است و هنوز هم. پس اینگونه سبک اینگونه سرخوش و سبک و رندوارشاید نتوان راند بر بردباری وسیع و بر حقیقت آن. هم شاید نتوان راند بر جان خدایی انسان. انسانی که نه دیر زمانی پیش از این که به پندار «شناعت» آغشته شود. سراندرپا بلور بوده ست و آفتاب و آب. سراندرپا بلور تا آیینه ی تمام نمای «انسان من» باشد: تو! ...

<سلوک- محمود دولت آبادی> 

تاوان

امشب! مثل هر شب به ستاره ها سلام کردم. ماه نیامد.

دیشب! که به ماه سلام کرده بودم ستاره ها نیامدند.

سال هاییست که هر شب اینطور می گذرد.

فردا شب!

به ستاره ها سلام کردم!

به ماه سلام کردم!

آنها که نیامده بودند!

آخر

تاوان گناه نکرده قهر آسمان است و

تاوان گناه کرده قهر آسمانیان!

 

 

گاو

ديشب گاو پلك زد

ماهي لغزيد

تو تكان خوردي

او تكان خورد

من تكان خوردم

آنها تكان خوردند

ما تكان خورديم

شما تكان خورديد

آنها گفتند زلزله است

من كه مي دانم!

غصه هايت را براي خدا تعريف مي كردي

گاو شنيد

گاو بغض كرد

گاو پلك زد

اشكش روي ماهي افتاد

ماهي فكر كرد به آب رسيده

از خوشحالي لغزيد

ما تكان خورديم

آنها تكان خوردند

شما تكان خورديد

او تكان خورد

من تكان خوردم

تو تكان خوردي

آنها گفتند زمين لرزه است.

آنها كه نمي دانستند!

رفت

جاده رفتن نيست
جاده مصدر نيست
 جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
 جاده يك صيغه كه تكرارش
گردبادي است كه با خود خواهد برد
كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست
 جاده طومار و نواري نه و جوباري
جاده يعني رفت
 رفت
رفت
 همين

منوچهر آتشی

یادم تو را فراموش

روز رفت و روز آمد

خورشيد رفت و خورشيد آمد

ابر رفت و ابر آمد

روزي كه رفت و آمد

خورشيدي را كه رفت و آمد

صدا زدي و گفتي:

با ابري كه رفت و آمد خداحافظي كند.

روزي كه رفت و آمد

خورشيد را چيدي و به پيشانيم چسباندي

خورشيدي كه رفت و آمد

پيشانيم را سوزاند

ونقش خورشيد روي پيشانيم ماند.

شب رفت و شب آمد

ماه رفت و ماه آمد

ستاره رفت و ستاره آمد

شبي كه رفت و آمد

ماهي را كه رفت و آمد

صدازدم و گفتم با ستاره خداحافظي كن

شبي كه رفت و آمد

ماه را چيدم و به پيشانيت چسباندم

ماه پيشانيت را سوزاند

و نقش ماه روي پيشانيت ماند

روز رفت و روز آمد

خورشيد نبود

ابر رفت و ابر آمد

روزي كه رفت و آمد خورشيدي را كه چيده بودي سر جايش چسباندي

روزي كه رفت و آمد

ابري را كه رفت و آمد

صدا زدي و گفتي با خورشيد خداحافظي كن

روزي كه رفت و آمد

ابر را كف دستم گذاشتي

دستم يخ كرد و گفتم يادم!

شب رفت و شب آمد

ماه نبود

ستاره رفت و ستاره آمد

شبي كه رفت و آمد

ماهي را كه چيده بودم سرجايش چسباندم

شبي كه رفت و آمد

ستاره اي را كه رفت و آمد

صدا زدم و گفتم با ماه خداحافظي كن

شبي كه رفت و آمد

ستاره را كف دستت گذاشتم

دستت سوخت و گفتم:

يادم تو را براي هميشه فراموش!

...........

پارسال (از يادداشت هاي آذر)

سالها پيش گفتي كه مرگ را ديده اي.

سالها بعد مي گويم.

مرگ را ديدم اما

هرگز آرزويش نكردم. چون تو!

مرگ را ديدم

در كالبدهاي عزيزي جايگزين شده بود.

بارها مرا غمگين كرد. اما

هرگز از او نهراسيدم.

وهرگز از او نخواهم هراسيد.

حتي اگر در كالبدهاي زيباتري بيابمش.

و هرگز او را طلب نخواهم كرد.

چون اين روزها هر روز مرگ را مي بينم.

هيچ منتظر مرگ كسي بوده اي؟

صداي هر زنگ تلفني شايد قهقهه ي تنهاي او باشد.

كاش آنقدر زندگي اش سخت نبود كه به مرگش راضي تر شويم.

جرات نمي كنم حرفي بزنم.

نه مرگ ونه زندگي!

تو هم نمي دانستي.

او مي داند من از هر كسي تسايم ترم به خواست او.

حتي اگر به نظر از همه كافرتر بيايم.

اگر به مرگش راضيست من راضي ترم.

نمي توانم به زندگي دردناكش راضي باشم.

اين روزها هوا عجيب سنگين شده.

بودن يا نبودن!

راست مي گفتي

مساله واقعا اين نيست

حادثه اين است.

شايد حادثه هم اين نباشد.

اما

وسوسه اين است

و تو

و او چه خوب مي دانيد.

 

امسال:

از مرگ چه مي دانيم.

از رفتن عزيزانمان.

بلعيده مي شوم.

اين روزها مرا به دهان خود مي برند.

مي ترسم.

از همه چيز حتي از احساس خودم.

باز هم رسيدند.سالهاي پس و پستر دو سوگ.

رسيدند روزهاي هر روز بوسيدن مرگ.

واين خاك سياه دوباره به لايه هاي روح من پاشيده شد.

او را بردند درحالي كه من حتي نبودم كه بگويم سفر به سلامت.

و روزهاست كه زير خروارها خاك است.

(درون آينه ها در پي چه مي گردي؟

بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه مي داند....

بيا ز سنگ بپرسيم زانكه غير از سنگ

كسي حكايت فرجام را نمي داند.)

 

اي كاش كسي بود كه دوستش بدارم.

مي گويند انسان ها بيش از آنكه دوست بدارند مي خواهند كه دوستشان بدارند.

بيش از حد تنها شده ام.

و اين تنهايي اي كه عاشقانه مي خواستمش آزارم ميدهد.

اين خاطرات مسموم با تمام تصاوير و صداهاي محزونشان دائما در ذهنم پرسه مي زنند.

تنهايي برايم زيبا بود.

خيلي خيلي خيلي زيبا تا قبل از هجوم تلخ مرگ ها.

بيش از حد تنها شده ام بدون كسي كه دوستش بدارم.

و من خود خواستم. خود خواستم......

عزيزان رفته ام كجاييد ؟؟؟؟؟

توضیح

سلام

پاتسی و زیگورات دو کلمه ی باستانی اند اولی یعنی سردسته.مدیر و ... و دومی هم یعنی معبد.

این کلمات را خانم کلهر در داستان محبوب کودکی من هوشمندان سیاره ی اوراک استفاده کرده بود.

 

آنچه بوده است همان است که باید خواهد و آنچه شده است همان است که خواهد شد. در زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست. آیا چیزی هست که درباره اش گفته شود ببین این تازه است؟ <عهد عتیق-کتاب جامعه- باب اول>

یسنه

ای هوم!

مرا آن درمان هایی بخش که تو بدانها درمان کنی.

ای هوم!

مرا از آن پیروزی هایی بخش که تو خود بدانها شکست دهی.

خواستارم که دوست و ستایشگر تو باشم.

دادار اهورا مزدا یک دوست و ستایشگر را بهتر خواند. چنان که اردیبهشت را.

آنان که از تو سرخوشی یابند باید زنده دل به پیش روند و ورزیده بدر آیند.

یسنه yasanah در زبا اوستا به معنی سرود نیایش است اما در فارسی تلفظ رایج آن yasane است. متن بالا از یسنه های اوستاست.

 

سلام

یک تحول کوچک باعث شد تصمیم بگیرم این ها را بنویسم.

من پاتسیِ زیگوراتِ اول

هر روز همینجا به دنبال آخرین ترانه می گردم.