...........
پارسال (از يادداشت هاي آذر)
سالها پيش گفتي كه مرگ را ديده اي.
سالها بعد مي گويم.
مرگ را ديدم اما
هرگز آرزويش نكردم. چون تو!
مرگ را ديدم
در كالبدهاي عزيزي جايگزين شده بود.
بارها مرا غمگين كرد. اما
هرگز از او نهراسيدم.
وهرگز از او نخواهم هراسيد.
حتي اگر در كالبدهاي زيباتري بيابمش.
و هرگز او را طلب نخواهم كرد.
چون اين روزها هر روز مرگ را مي بينم.
هيچ منتظر مرگ كسي بوده اي؟
صداي هر زنگ تلفني شايد قهقهه ي تنهاي او باشد.
كاش آنقدر زندگي اش سخت نبود كه به مرگش راضي تر شويم.
جرات نمي كنم حرفي بزنم.
نه مرگ ونه زندگي!
تو هم نمي دانستي.
او مي داند من از هر كسي تسايم ترم به خواست او.
حتي اگر به نظر از همه كافرتر بيايم.
اگر به مرگش راضيست من راضي ترم.
نمي توانم به زندگي دردناكش راضي باشم.
اين روزها هوا عجيب سنگين شده.
بودن يا نبودن!
راست مي گفتي
مساله واقعا اين نيست
حادثه اين است.
شايد حادثه هم اين نباشد.
اما
وسوسه اين است
و تو
و او چه خوب مي دانيد.
امسال:
از مرگ چه مي دانيم.
از رفتن عزيزانمان.
بلعيده مي شوم.
اين روزها مرا به دهان خود مي برند.
مي ترسم.
از همه چيز حتي از احساس خودم.
باز هم رسيدند.سالهاي پس و پستر دو سوگ.
رسيدند روزهاي هر روز بوسيدن مرگ.
واين خاك سياه دوباره به لايه هاي روح من پاشيده شد.
او را بردند درحالي كه من حتي نبودم كه بگويم سفر به سلامت.
و روزهاست كه زير خروارها خاك است.
(درون آينه ها در پي چه مي گردي؟
بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه مي داند....
بيا ز سنگ بپرسيم زانكه غير از سنگ
كسي حكايت فرجام را نمي داند.)
اي كاش كسي بود كه دوستش بدارم.
مي گويند انسان ها بيش از آنكه دوست بدارند مي خواهند كه دوستشان بدارند.
بيش از حد تنها شده ام.
و اين تنهايي اي كه عاشقانه مي خواستمش آزارم ميدهد.
اين خاطرات مسموم با تمام تصاوير و صداهاي محزونشان دائما در ذهنم پرسه مي زنند.
تنهايي برايم زيبا بود.
خيلي خيلي خيلي زيبا تا قبل از هجوم تلخ مرگ ها.
بيش از حد تنها شده ام بدون كسي كه دوستش بدارم.
و من خود خواستم. خود خواستم......
عزيزان رفته ام كجاييد ؟؟؟؟؟